پارت چهل و دوم :

فــــــصل پنــــــــجم ***


حیاط ساختمان بهشت از هیاهوی بچه ها پر بود. بچه ها این بار عموزنجیر باف را صدا میزدند و با صدای سگ و گربه و پلنگ قهقهه میزدند. خانم نجفی با چهره ای خندان دستی برای بچه ها تکان داد و از بینشان رد شد. پله های سنگی حیاط را سمت آشپزخانه بالا رفت و یک راست سراغ عزت را گرفت:
- فدایی جان... عمو عزت اینجا نیست؟
فدایی سرش را از داخل یخچال بیرون کشید:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    بذار هرغلطی میخواد بکنه ببینم میخواد چکارکنه

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    عزیزه خانم اگه بدون شماها اینقدر هواشو دارید کلی ذوق میکنه🤭

    ۱ سال پیش
  • آسمان

    1

    برو با شهاب ازدواج کن کم خون ب دل عزیزه خانم بکن😔😔😔

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🤭😁

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️